دیـــــــــدن یـــــــــا نــــــــديـــــــدن






منوی وبلاگ
آسيه ک.


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ
آسيه ک.


آرشیو وبلاگ


لینک دوستان
هرم
میان برهای سی ثانیه ای
پوکر
سرزميني با بوي بهارنارنج
مردمان
عارفانه
نوا
نقطه ته خط
راه نو
حسین پناهی
پناهی
کتابخانه
فلسفه
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

به جز اینها چیزی ندارم برایت آرزو کنم

 

 

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست

تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت،نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید....اما اگرپیش آمد،بدانی که چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،از جمله دوستان بد و ناپایدار ،برخی نادوست و برخی دوستدار......که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی...نه کم و نه زیاد درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند،که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،تا که زیاد بر خود غره نشوی...

برایت آرزومندم که صبور باشی،نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند...وبا کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.

امیدوارم اگر جوان هستی به تعجیل رسیده نشوی و اگر رسیده ای،به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی... چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد ولازم است بگذاریم در ما جریان یابد.

امیدوارم پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است ،فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب است.

 و آرزومندم....

 

                                                                                                                       "ویکتور هوگو"

 


نوشته ی آسيه ک. در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٧/۳/۱٤

 

 

 

"نجوا"

 

چه کسی می داند

پشت این جاده مه آلود

کدامین دشت یا کدامین کویر به انتظار نشسته است؟!!

تو باران باش

باران که باشی

جاده مه آلود تسلیم گامهایت خواهد شد

دشت و کویر برای آمدن باران

روز شماری می کنند

باران که باشی

همه لبخندها از آن توست..


نوشته ی آسيه ک. در ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۱٠/۸

 

 

بی گمان..

 

 

باز هم خزان رسید

باز هم کوچه های خاکی دلم

بوی نم گرفت

آسمان رعد می زند

یک نفر درون این قفس

با صدای بی صدا

جار می زند

کوچه خلوت و خموش

یک نفر

برای زندگی

سر به  

شانه های باد

می زند

بی گمان شبی

سپیده می زند

بی گمان....

 


نوشته ی آسيه ک. در ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۸/۳٠

 

 

 

 

انسان....

 

انگشتش را روی لبهایش گذاشت، ونگاهش را به آسمان پرواز داد

آفتاب چشمانش باسرخی آفتاب آسمان یکی شد

و شب از راه رسید

نسیم در گوشش زمزمه ای کرد

"چه رنجی می کشد آنکس که انسان است

واز احساس لبریز است"

 

 


نوشته ی آسيه ک. در ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۸/۱٧

 

 

بیداری

 

 

از خوبی خواهم گفت

ازآفتاب

از دانه های باران

ازانتظار سبز درخت

حتی در قعر چاه

می توان ازآسمان

انتظار سخاوت را

داشت

آسمان تشنه عطش

کویر است

از خوبی خواهم گفت

ازآفتاب

از تو

که جای تمام نداشته هایم

هستی مهربان....

 


نوشته ی آسيه ک. در ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ در ۱۳۸٦/۸/۱